حكيم ابوالقاسم فردوسى

167

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كه آن گردش ايزدى است . ليك با اين همه از سرِ مردانگى باز هم جنگيد و با گردش روزگار بكوشيد . پس آن دو سالار پير و هوشيار سپاه ، تير و كمان در دست گرفتند . گودرز به تير خدنگ خود نگاه كرد كه از آهن و سنگ نيز مىگذشت . پس آن را به برگستوان اسپ پيران بزد و بردريد . اسپ تگاور پيران بلرزيد و بيفتاد . پيران دلير به زير افتاد و در زير اسپ بغلتيد . از آن نيرو ، دست راست پيران به دو نيمه شد . پس بر خود بپيچيد و برپاى خاست . ديگر بدانست كه روزگار بسر آمد و از آن روز تيره رهايى نخواهد يافت . پس از برابر گودرز بگريخت و به سوى كوه رفت . از آن درد ، اندوهگين گشت و از دويدن به ستوه آمد . ليك باز هم بر آن كوه مىدويد تا مگر گودرز پهلوان از او بازگردد . گودرز كه چنين ديد ، به زارى بگريست و از آن گردش روزگار بترسيد . دانست كه روزگار را با كسى راستكارى نيست و كمر به بىمهرى بسته است . پس فرياد كرد و گفت : اى پهلوان نامور ، چه شد كه اين چنين بسان نخچيرى در پيش من پياده مىدوى ؟ اى بزرگ انجمن ، آن سپاهيانت كجا هستند و آن همه زور و مردانگى و فرزانگى و دل و گنج و جنگ افزارت كجاست ؟ اى ستون پهلوانان و پشت افراسياب ، بدان كه اكنون ديگر آفتاب براى افراسياب شاه تيره گشت و روزگار از تو روى بتافت . پس ديگر هنگام فريب و چاره‌جويى نيست . اينك كه كار تو اين چنين گشت ، به جان خويش زينهار بخواه تا من نيز تو را زنده به پيش شاه ايران ببرم . باشد كه چون آن شاه پيروزگر ، سر و ريشِ چون برف تو را ببيند ، تو را ببخشايد . پيران كه چنين شنيد ، به دو گفت : هرگز چنين فرجام بدى براى من مبادا كه بخواهم براى زنده ماندن ، زينهار بجويم . بدان كه من در گيتى از براى مرگ زاده‌ام و به اين كار ، تو را گردن نهاده‌ام . اين داستان را از بزرگان شنيده‌ام كه گفته‌اند : هر چند در گيتى ، خرّم باشى ، سرانجام مرگ است و از آن هيچ چاره‌اى نيست . پس براى اين كار من هيچ جاى سرزنشى نيست . گودرز كه چنين شنيد ، بر گِرد آن كوه بگشت . ليك هيچ راهى بر پيران نيافت و به ستوه آمد . پس همچنان پياده ، سپر را در پيش و ژوپين را به